|
اندرونی حضرت مستطاب اشرف اقدس خداوندگار معظم آقای شازده تُپُل میرزا که فقط یک سلطان بانو دارد
|
خیر مقدم گفت و ما را به دیدار اولیه از شلتر دعوت کرد. به سالون نگهداری سگها رفتیم. جل الخالق، از مدرسه صبیه خانم مانلی هم تمیزتر و مجهزتر بود. محیرالقول تر آن که با سگ ها به زبان انجلیسی تکلم میکردند و سگ ها می فهمیدند. عجبا که در مملکت خودمان رعایا اینقدر هم از انجلیسی سر در نمی آورند. یعنی سر در می آورند ولی نه اینقدر که این سگها حالیشان می شود.
خودمان به یاد می آوریم دروطن که بودیم، شبی به مجلس طربی در آمدیم که خانم صاحب خانه که تازه از سفر فرنگ آمده بود به ندیمه اش می گفت:"ربابه جان، فیس بوک من را کجا گذاشتی؟( منظورشان آینه جیبیشان بود، از اینهایی که مثل کتابچه باز می شود)، همچنین وقتی راجع به زندگیش در ممالک محروسه فرنگ سخن می راندند، می گفت:" ون آی واز این پاریس، بوی فرندم نبود، نمیدونین چقدر میسش کردم، ولی خیلی اونجا نایسه و این ... ااا ... چی میگین شما؟.. آها ایفل تاور، وایییی چقدر بیوتیه، آدم دلش میخاد همون آپ بمونه و نیاد داون." وقتی از او راجع به مدت زمان اقامتشان در فرنگ پرسیدیم، گفتند 6 روز. بعد رو به دوستش کرد و گفت:" خجی جون( تخفیف حدت یافته خدیجه جون) تو آمستردام بیشتر کجاها فان داشتی؟" خجی جون هم در پاسخ فرمودند:" واو، من که با فی فی و زی زی( اینها را هرچه فکر کردیم نفهمیدیم که مخفف چه هستند) توی "رد لاین زون" بودیم. گاهی اونجا یه جابی هم گیر می آوردیم." بعد فقط یکی از چشمانشان را بروی هم گذاشته به خانم صاحب خانه لبخندی ملیح زدند. با خود اندیشیدیم که چرا باید در سفر هم این خانم ها به دنبال کار کردن باشند، واقعا زحمت می کشند که در سفر و تفرج نیز به فکر اقتصاد خانواده شان هستند.
خلاصه، سگها دو به دو در اطاقک های شیشه ای بسیار تمیز نشسته بودند و زل زده بودند به ما که زل زده بودیم به آنها. حال و روز و امکانات آنها را که دیدم، هوس کردیم کاش سگ بودم، البته فقط در آنجا، نه مثلا در خیابان های تهران که کوچکترها با سنگ و چوب به دنبال آدمی می افتند و بزرگتر ها با تفنگ. بعد ما را بردند به مکتب و درس آغاز شد. از سیر تا پیاز هر آنچه باید در مورد شلتر و اذنابهمش بود را برایمان گفتند. ما نیز حاشیه برداری میکردیم. یک هفته کارمان از صبح الاطلوع تا غروب همین بود. بعد به هتل آمده استحمام کرده به سالون رفته و با نسوان هم مکتبی مان چای ( شما بخوانید چای!) میخوردیم و بعد به سالون پذیرایی می رفتیم و ازغذا های فضای سبزی آنجا تناول کرده و...
روزی در میان اطاقکهای سگها قدم می زدیم که سگی دیدیم که زخمی داشت به قاعده یک کف دست بر روی یکی از سینه هایش که همینطور خون می رفت از آن. از آن جهت گفتیم سینه که وزارت صحیه خودمان(بهداشت درمان آموزش پزشکی و غیره) به کار بردن واژه بیگانه و منحوس "پس.تا.ن" را ممنوع کرده و هرچه ما توضیح دادیم که سینه به جایی می گویند که قلب و ششها در آن واقع است، به خرجشان نرفت، گفتند به کار بردن این کلمه موجب استهزا است و بیضه اسلام به خطر می افتد. گفتیم حالا انسان را میگویید که آن اعضا بر روی قفسه سینه شان، که در آقایان به صورت طبیعی و در نسوان بصورت اگزجره شده( البته بعضی هاشان) قرار گرفته، قبول، ولی حیوانات و احشام مثل گاو و گوسپند که آن اعضاء شان لای پایشان است چه؟ آنجا که سینه نیست دیگر. یا تکلیف شاخه بزرگی از حیوانات به نام پستانداران چه میشود؟ بگوییم "سینه داران"؟ کودکان کوی و برزن که اتل متل توتوله را می خوانند، بگویند گاو حسن چه اندامی را ندارد؟ مثلا بخوانند " نه شیر داره نه سینه // گاوش و بردن به گینه ". تازه این نیمی از داستان است. اگر از آن طرف بنگرید موضوع عمیقتر میشود. اگر سینه با آن عضو شریف که ذکر جمیلش رفت را یکی بدانیم که اوضاع خیلی وخیم می شود. مثلا این همه می شنویم که "ما جلوی دشمن سینه سپر می کنیم"، اگر دشمنان، معنی را به همان اعضاء مورد نظر برداشت کنند، آیا بیشتر ترغیب نمی شوند که به ما حمله کنند؟ مثلا قارسون اگر بپرسد ران می خورید یا سینه، منظورش کدام سینه است یا شاعر که می فرماید سینه خواهم شرحه شرحه از فراغ ، حکمش چیست؟ یا سینه چاک، سینه ریز، سینه خیز و ...
بگذریم، القصه ، به داوود خان گفتیم که زخم سینه این سگ فیالفور باید جراحی شود. داوود خان رفت و برگشت و گفت بیطارمان رفته. گفتیم سگ را بیاورند، خودمان عملش می کنیم. عملش که میکردیم، حذاقت و سرعت دستانمان موجب تعجب دستیارانمان شده بود، به طوری که اگر دستشان استریل نبود حکما انگشت حیرت به دهان می بردند. دلمان برای بیطارخانه خودمان و سگهایش تنگ شده بود. برای گاز گرفتن سگها و چنگ انداختن گربه هایمان.
رفتن به بیرمنغام برای بازدید کرافت:
بعد از اتمام تلمذ در داگزتراست، عازم شدیم به بیرمنغام برای دیدار کرافت. این کرافت که میگوییم، یک چیزی میگوییم یک چیزی میشنوید؛ اگر خودمان از نزدیک نمیدیدیم، باورمان نمیشد که این همه سگ را بشود یکجا جمع کرد. ما که بیطارباشی همایونی بوده و هستیم، وحشت کردیم چه برسد به آدمهای عادی. از سگی که بر کف دست بود، آورده بودند تا سگ که با ارابههای پشت خودرو که به اندازه گوساله ایی بود. خلاصه دو روزی در آنجا از صبح تا شب گشتیم ولی باز در انتها بسیار جاهایش را نرسیدیم که ببینیم. در یک جا سگهایی را آموزش می دادند برای راهنمایی آدمهای نابینا، یاد نادر شاه خودمان افتادم که میل برچشم دشمنانشان می کشید و یا چشم ها را در زمان نمی دانم کدام پادشاه بود که ازحدقه در می آوردند و با آن کوه درست می کردند. ماشاالله حاکمانمان به این گونه بازی های مفرح و دلنشین علاقه داشته اند. با خود اندیشیدیم که اگر آنموقع این صنعت را با سگها در کشور عزیزمان مصنوع می کردند، کلی فایده میبردند. در جای دیگر سگهای آتش نشان بود. در جایی سگهایی برای افراد کر و... همه گونه سگ دیدیم با فایده های مختلف، تنها چیزی که ندیدیم سگهایی بود که برای آدمهای نافهم تربیت شده باشند. آخ که چقدر بدرد می خورد اگر از این گونه تربیت می کردند. من خود 30 میلیونش را تضمین می کردم در ولایت خودمان بفروشند، اقلا. یادداشت کردیم تا از شازده اذنش را بگیریم، تا وقتی به موطن بازگشتیم، مقدمات ساختش را فراهم کینم. گذشته از اینها صدها گونه رقابت در زیبایی و دوندگی و آوازخوانی ورقاصی و... در گروههای سگها دیدیم که بسیار مفرح بود و جان افزا. باز درعجب بودیم از این که همگی سگها به اتفاق، انجلیسی می فهمیدند، از ما هم بهتر، نعوذ بالالله از شازده هم شاید بهتر، خدا کند شازده این آخری را نخواند، وگرنه می دهد سبیل هفت پشت قبل و هفت پشت بعدمان را دود بدهند با سرگین الاغ!
در مجلد بعدی ادامه سفرمان را بخوانید به دیار ایطالی و اتفاقات آنجا در خدمت شازده!
از طیاره که بیرون آمدیم خود را وسط طیاره خانه دیدیم. جل الخالق! عادت مالوف آن بود که پله ای میگذاشتند و ارابهیی بزرگ، ما را به سالون خروج می رساند اما اینجا طیاره به سالون چسبیده بود مانند تونل کندوان. نمیدانستیم طیارهها برای خودشان یک سالون دارند و با خود حملش میکنند.
در صفی ایستادیم که تذکره ورود می خواستند. یک رعیت سیاه پوست نشسته بود در اطاقکی کوچک که یک حفره کوچک فقط جلوی شیشه اش باز بود. نفهمیدیم چطور از آن سوراخ به آن کوچکی داده بودندش آن تو. یک جوری نگاهمان کرد که بند دلمان پاره شد. درتلویزیون اقوامشان را دیده بودیم که توپی را مدام در سبدی می اندازند که خیلی ترس نداشتند، اما این یکی خیلی خوف داشت. دست پیش آورده، با همان حال تذکره ورودمان را طلب کرد که دادیم، با آن حال که ما داشتیم اگر چیز دیگر هم می خواست می دادیم. پرسید چرا آمدهایم به دیار انجلیس، گفتیم برای تلمذ در امور سگ. گفت مگر دیار خودتان سگ ندارد؟ گفتیم دارد، اما جسته جسته نه اینجور دسته دسته، اما تا دلتان بخواهد خر داریم. ردیف دندانهایش در آن تاریکی صورتش ریخت بیرون که ما را یاد کوسههایی انداخت که در تلویزیون نشان میدهد کانال 4 . مهری را محکم زد بر تذکره ما. تشکر کرده عذر زحمت خواسته رد شدیم.
از روی نقاله بار و بنه برداشتیم و راهی شدیم. از اینفورماسیون، آدرس مسافرخانهمان را پرسیدیم و راهنمایی کرد که باید با وسیله ای برویم به نام "مترو" که در همان زیر طیاره خانه آرامگاه دارد. فکر میکنیم این وسیله مانند خیلی از چیزهای دیگر، توسط ایرانیان برای اولین بار اختراع شده باشد. زیرا "متر" که همان "متر" خودمان ایرانی است و احتمالا از آنجا که سازندهاش از همشهری های دراکالممالک شیرازی بوده "مترو" خوانده میشود. مثلا اگر اصفهانی بود می شد "مترس" ، یا اگر ترک بود میشد" مههتر" و اگر لُر بود شاید می شد" کیلو". به هر حال با شنیدن یک نام ایرانی بر ایرانی بودن خویش بالیدیم وباز هم به ما ثابت شد که چقدر ما ایرانی ها با این خارجی ها تفاوت داریم. یعنی ما هرجا که باشیم حتی در ملک فرنگ، داخلی محسوب می شویم، و بقیه، خارجی! به یاد دراک الملک تفاعلی به حافظ زدیم در ذهنمان " خوشا شیرازو وضع بیمثالش " آمد که روزمان را بخیر کرد.
برای پایین رفتن و سوار شدن به مترو، سوار چیزی شدیم به نام پله برقی، که راکب را به خودی خود به بالا یا پایین می برد. البته کمی طول کشید تا سوار شویم. آخر تا میآمدیم پایمان را بگذاریم بر آن، ناگهان آن پله جایش را به پله دیگری میداد. خدا خیرش بدهد یکی هلی به ما داد که ناخودآگاه در جریان پله قرار گرفتیم. بسیار اقبال داشتیم که اینجا مانند بلاد ما نیست که برق در آمد و شد مداوم باشد، وگرنه تصور آن که برق برود و ساعتی مجبور باشید که در یک جا بیاستید تا برق بازگردد بسیار خسته کننده و ملال آورخواهد بود. در این پلکان های برقی بعضی از این رعایا به نام "تین ایجر" که کم سن و سال هم بودند اتفاقا، در ابتدای حرکت پلهها، دو به دو، لبهایشان را بر روی هم نهاده تا انتهای خط به همان حال می ماندند. هرچه فکر کردیم چه منفعتی دارد این کارهای بی ناموسی در ملا عام آنهم در حال حرکت برروی پلکان برقی، عقلمان به جایی قد نداد. اول ترسیدیم. گفتیم الآن است که گزمه ها گرفته و دربندشان کنند، اما دیدیم خیر، اینجا از این بیناموسی ها زیاد اتفاق میافتد، کسی هم کار به کار کسی ندارد.
به دالانی رسیدیم که اگر آنهمه آدم آنجا نبود و آنهمه چراغ روشن نبود میتوانست بسی خوف داشته باشد. فیالواقع ما را به یاد سیاهچاله شازده انداخت که نوکران را در آن شلاق میزنند. در همین فکرها بودیم که صدایی بس مهیب به گوش رسید که گفتیم آخرالزمان شده. گویی صدای سم اسب صاحب الزمان است که شیهه کشان دارد میآید. با خود فکر میکردیم عجب بد اقبال هستیم ما. اینهمه وقت در ولایت خود بودیم، امام ظهور نکرد، همین که پایمان را گذاشتیم در این بلاد کفار باید ظاهر شوند؟ حال چگونه به آن حضرت ثابت کنیم که ما مسلمانزاده ایم و شیعه دوازده امامی! فقط یک راه داشت که آن را هم که نمیشود به هر کسی نشانش داد لامصب را !!! در همین افکار بودیم که ماشین دودی درازی با سرعت از یک طرف دالان زوزه کشان وارد شد. با آن که بسیار ترسیده بودیم باز خدا را شکر کردیم که هنوز آقا ظهور نکرده اند. وقتی در واگون جای گرفتیم به دیده حیرت به در و دیوار و آدمهای آنجا مینگریستیم. به هر که اینجا نگاه میکنی به آدم لبخند می زند. اوایل فکر میکردیم که چیز خنده داری در ما میبینند. آخر مگر می شود همه به آدمی لبخند بزنند؟ هی دست بردیم ببینیم زیپمان پایین است یا مثلا خشتکمان پاره شده و ... . بعدها دیدیم که خیر؛ اینها همینجوریاند و بصورت کاملا سرخوش به همدیگر فقط لبخند تحویل میدهند. درست بالعکس بلاد خودمان که همه ماشاالله غیورند و چشم ندارند کسی نگاهشان کند و اگر نگاهتان بیشتر از ثانیه ای طول بکشد امکان دارد پیراهن یا جای دیگرتان را پاره کنند، ولی خودشان ماشاالله آنقدر کنجکاوند که دوست دارند تا فیها خالدون همه را ببینند. بالاخره به آرامگاه متروی هتلمان رسیدیم.
پاسی از شب گذشته بود که با چشمانی یکی اشک یکی خون منزل را ترک کرده، بر مرکب کرایه نشسته براه افتادیم. به طیاره خانه وارد شدیم صبح خروس خوان. گفتند باید کاغذ تذکره بگیریم برای سوار شدن. خانم هایی پشت میزهایی نشسته درغرفه هایشان و مردم به صف برای گرفتن تذکره. گشتیم و غرفه خود را یافتیم. نوبت ما که شد غرفه دار پرسید: "راهرو یا پنجره؟" بعد که دید ما نمی فهمیم گفت که میخواهیم صندلیمان را کنار پنجره بگذارند یا داخل راهرو. فهمیدیم که شازده سفارشمان را کرده که ما را این چنین تحویل می گیرند، ولی درعجب شدیم که طیارهها را به چه بزرگی می سازند به مثابه خانه آدمی. پرسیدیم می شود جایی در سرسرا به ما بدهند یا اگر نه در پنجدری. خانم سرش را بالا آورده از پشت عینک پنسی نگاهی به سرتا پای ما نموده با لبخندی نه چنان ملیح گفت: "نخیر تمام شد." با خود گفتیم خب چه می شود کرد، کنار پنجره نشسته و از صدای مرغکان و بوی ریاحین لذت ببریم که بهتر است تا نشستن در راهرو.
به طیاره که وارد شدیم جایی همان جلوها رحل اقامت افکندیم. یک آقایی با پیراهن سفید آمد وتذکره خواست.دادیم. جایی آن آخرهای طیاره نشانمان داد و گفت، جای ما آنجاست و این جایی که نشسته ایم "فرست کلاس" است. فهمیدیم که آنجا جای کلاس اولی ها است وترتیب مرکب های طیاره بر اساس میزان سواد آدم هاست. لذا ما که بیطارباشی آن هم از نوع همایونی هستیم باید در ردیف های آخر بنشینیم. البته بعدا که کلاس اولی ها را دیدیم، اصلا به قیافه شان نمی آمد که تازه به مکتب آمده باشند. همگی همسن و سال عمه خانم شازده بودند. ما اگر بودیم میدادیم اسم آنجا را بگذارند "اکابر" نه "فرست کلاس". تازه مرکب های دیگری هم بود که ظاهرا مربوط به تجار بود که بین مرکب های ما و اکابر واقع شده بود. ما تا انتهای طیاره رفته و مرکبمان را نشانمان دادند. گلاب برویتان درب مستراح جلوی صورتمان باز می شد. تا پایان سفر از صدا ها و ریاحین متساعد شده کیف وافر بردیم. واقعا که این فرنگی ها فکرشان کار میکند. از قصد و غرض ما را آنجا گذاشتند که ما درفضای نوستالجیغ وفا و اصطبل همایونی غوطه ور بمانیم.
در طیاره که سوار شدیم، خانمی بغایت خوش لباس و خوش مشرب مدام میامد و میرفت و لبخندهای نخودین تحویل ما میداد. نامش را پرسیدم، گفت "ایرهاستس". بسیار دوست داریم اسم فرنگی خانمها را. بعد که کلی چشم و ابرو برایمان آمد، رفت به سر طیاره و راه افتاده و به پایین تنه مسافرین نگاه می کرد در چپ و راست، تا به بنده رسید، لبخندی زد و اشاره ایی به اسافل بدنمان کرد که دلمان هوری ریخت. با خود گفنیم ایشان از سر طیاره راه افتاده تا به اینجا رسیده، اسافل بدن همه مسافرین را مورد بازبینی قرار داده، تا به ما که رسیده و ما را پسندیده، حال دارد عشوه و کرشمه آمده، اشارات می کند. خانم بغل دستیمان که اتفاقا خانم محجبه کامله ای بوده و از خدا چند سالی کوچکتر بود هم با علم اشاره به همانجا که ایرهاستس خانم نگاه می کرد نگاهی کرد و اشارتی. با خود اندیشیدیم چه شده است که اسافل بدنمان اینگونه مورد عنایت نسوان طیاره واقع شده است؟ عرق بر پیشانیمان سردی میکرد. قبلا به ما گفته بودند که چنانچه به فرنگ بروی، زنان آنجا بلاها ممکن است بر سرت بیاورند و حکایاتی بس غریب و حیرت آور از نسوان آنجا برایمان گفته بودند، اما نمی دانستیم که هنوز خاک وطن را ترک نکرده به سراغمان می آیند آن هم این گونه علنی و توامان. به ایرهاستس خانم گفتیم ما این کاره نیستیم. دوباره نخودی خنده ای کرد وگفت: "کمربندتان لطفا". دیدیم چارهای نداریم. همانطور که دستمان را بردیم طرف بند تنبانمان با خود فکر می کردیم عجب حکایتی دارد سوار شدن به طیاره. در سالون، قبل از سوار شدن به طیاره هم یک گزمه نسبتا غول پیکرهمین پیشنهاد بیشرمانه را به ما داده بود. بعد که بند از تنبانمان سترد، از آن و بقیه اساسیه مان عکس رادیوغراف به عمل آورد. ما خودمان بارها از سگها و گربه های علیل رادیوغراف گرفته بودیم اما ندیده بودیم با بقچه مردم نیز چنین کنند یعنی اصلا فکرش را هم نمی کردیم که شکستگی های باروبنه را هم میتوان با رادیوغراف تشخیص داد. خلاصه ایرهاستس خانم که دید ما مثل بز اخوش نگاهش می کنیم و بخاری از ما بلند نمی شود، عصبانی شد و برای تنبیه، ما را به صندلی قفل کرد و رفت با چند تا خانم همشکل خودش، به همراه صدای یک خانم که از بلندگو چیزهایی میگفت، شروع کردند به حرکات موزون انجام دادن، شبیه رقص قاسم آبادی خودمان بود ولی به جای سینی، در دستشان یک پوزه بند زرد رنگ و چند کاغذ بود که وسط رقصیدن مدام به ما نشانشان میدادند. فکر کنم چون بلاد اسلامی است بدون آهنگ ترقص میکردند.
بعد از تمام شدن حرکات موزون، صدای آقایی آمد از بلندگو. ما تا آنموقع نمیدانستیم که طیارهها هم برای خود تیم فوتبال دارند که خوشبختانه راننده ما کاپیتانشان بود، یعنی خودش گفت که کاپیتان است. برایمان توضیحات مبسوطی داد که برایمان جالب بود. البته ظاهراً از جای دیگری هواپیما را میراند چون گفت ازجایی به نام کاکبیت دارد با ما حرف میزند. خدا عمرش بدهد خانم بغل دستی مان را، بعد از آنکه چند وقتی گذشت و ایرهاستس خانم از صرافت پایین تنه مسافرین افتاد، ما را از بند رهانید. البته قبل از آن، از زمانی که طیاره روشن شد تا زمان رهانیدم، مدام آیت الکرسی و اذنابهمش را می خواند و به دورخود، از جمله به ما فوت می کرد. بسیار خدا رحم کرد که بعد از ده دوازده بار خاتمه داد فوت کردنش را، وگرنه اگر همانطور تا بریطانیا ادامه میداد، اگر از بوی سیر خفه نمی شدیم، حکماً آرتروز گردن میگرفتیم. فیالحال مشغول سیر وسیاحت ابرها شدیم و کوههای زیر آن.
جل الخالق که بشر، به کجاها که نمیرسد. یادمان آمد به اخبار یومیه که در تلویزیون مدام خبر از ارسال ماهواره امید میکرد به فضا. ما که مشتاقانه منتظر بودیم که جمال این امید خان را که ماه واره می خوانندش ببینیم بد جور در ذوقمان خورد. زیرا آنچیزی که به فضا فرستادند یک چیز دراز لیلاق بود مانند خودمان. اصلا هیچ شباهتی به ماه نداشت. به نظر ما بهتر بود نامش را میگذاشتند " چنارواره".
در افکار خود بودیم که خانمی که مثل ایرهاستس خانم لباس پوشیده بود صدایمان کرد. البته بعدا فهمیدیم که نام همه شان ایرهاستس است. تعجب کردیم. انگار در فرنگ اسم قحطی است. البته این امر در بلاد خودمان هم ساری و جاریست. نام ۷۵ از ۱۰۰ مردمانمان علی، محمد، مهدی و فاطمه است ( البته نام خانم معتمدالسلطنه نیز فاطمه است، اما خب ایشان مستثتی ست، ما با اجازه شازده ایشان را فاتیما نام نهادیم، انشاالاه که خیر است). اما اینها همه شان ایرهاستس هستند، بوالعجبا. به هر حال گفت: "میزتان را باز کنید". وقتی حیرت ما را دید دست برده و چیزی را چرخانید که صفحه ای به قاعده تخته نرد جلوی ما گشوده شد. صبحانه تناول شد و به همان صورت که خوان گسترانیده بودند، خوان برچیدند. خانم پهلویی ما با صدایی بس دلنشین به خواب رفت. ما همانطور که به سیر کوهها و دریاهای زیرپا مشغول بودیم، سنگینی سر ایشان را بر روی شانه خود احساس نمودیم. ما را می گویید! نه این که سنگینی سرش مزاحمتی داشت، خیر. بلکه زیادی سنشان بود که باعث آزارمان بود. هرچه سنگینی خوابشان بیشتر میشد بر وزن سر و صدای خروپفشان هم افزوده میشد. سعی کردیم خود را کمی جمع و جور کرده از شر ایشان خلاص شویم، اما چه فایده. که خدا خیر بدهد راننده را که طیاره را در جایی به نام چاله هوایی هدایت کردند که باعث بیداری وی شد. آنجا بود که فهمیدیم هوای اروپا هم دست کمی از خیابانهای تهران ندارد. البته ما هرچه فکر کردیم که این خارجی ها چطور توانسته اند در هوا چاله بکنند، عقلمان به جایی قد نداد. کارها بلدند این فرنگیان. دوباره در هنگام فرود آمدن ما را به صندلی ها قفل کردند. آخرما نفهمیدیم میان زمین و آسمان که به جایی نمی توانیم فرار کنیم که هر بار ما را میبندند. فیالحال همین که گفتند می خواهیم فرود بیاییم فوت های همسفرم آغاز شد. ظاهرا خواندن آیت الکرسی ارتباط مستقیمی با ارتفاعمان داشت. بالاخره بر زمین سفت فرود آمدیم.
چند وقتی بود که از ما خبری نبود که حتما در جریان هستید. به هرحال همین الآن از ما خبر شد. اکنون که این نوشته ها را می نویسم در بلاد غربت هستم و در لحظه شماری برای بوییدن هوای پر از دود تهران. اصلا گاهی که اینجا دلمان خیلی تنگ می شد سرمان را می کردیم در لوله اگزوز اتوبوس های اینجا و نفس عمیق می کشیدیم که کمی حالمان جا بیاید و یاد تهران خودمان بیافتیم. گفتیم خاطراتمان را برایتان بنویسیم تا ما را از یاد نبردید.
ماجرای خروج از ایران به قصد انجلیس
داستان این سفر از آنجا آغاز شد که بانو معتمدالسلطنه امر فرمودند که بیطارباشیشان که ما باشیم راهی دیار فرنگ شده، در امور حیوانات بی سرپرست بی خانمان تلمذ کنیم. هرچه قسمشان دادم که ما دیگر آردمان را بیخته و الکمان را آویخته ایم، فایده نکرد و گفتند حکم، حکم همایونی است و لازم الاجرا. ناچار با دعوت نامه ای که داده بودند از انجلیس، روانه شدیم به سفارت عظمای بریتانیا در خیابان بابی ساندز. اصولا ملت بامزه ای هستیم: دقیقا آنچیزی که بقیه را آزار می دهد را میآوریم جلوی چشمش تا حرصش را در بیاوریم. مثلا اسم خیابانی که سفارت مصر در آن هست را می گذاریم خالد اسلامبولی . همانجا که در صف ایستاده بودیم با خودمان فکر میکردیم بد نیست مثلا بدهیم شمایل تمام قد هیتلر را بسازند با همان سلام همیشهگیاش و نصب کنیم جلوی مرکز یهودیان، یا مثلا اسم خیابان سفارت ایتالیا را بگزاریم موسولینی.
در همین فکر ها بودیم که صدایمان کردند. یک عدد آقایی بود به غایت عصبانی. پرسید در بلاد بریتانیا به دنبال چه هستیم. گفتیم سگ. نگاهی ترحم آمیز همراه کمی عاقل اندر سفیه به ما کرد و مشغول بررسی اوراق شد. میدانستم الآن است که سرش را بالا بیاورد و نگاهم کند. دقیقا همینطور هم شد. بلا فاصله گفتیم در این امر که تاریخ تولدمان یازده سپتامبر است، ما هیچگونه تقصیری نداشته و نداریم. یعنی تازه آنموقع به صورت تازه تاسیس در آمدیم و این امر کاملا بدون هماهنگی با ما صورت گرفته است. لبخندی زد که نفهمیدم خوشش آمد یا دارد تمسخر می کند. شاید هم یاد خاطرهیی افتاد و ... نمی دانیم به هر حال گفت ویزایتان ۳ هفته بعدش حاضر است.
مشغول جمع آوری وسایل شدیم که شازده از دیار ایطالی تماس گرفت که حال که تا بریتانیا میروی باید به اینجا هم بیایی برای دید و بازدید. داشتیم او را متقاعد می کردیم که از خر شیطان پیاده شود وگرنه با این جثه شازده حتما خر بیچاره مشکل ستون فقرات میگیرد که ابرام خان آملی از ایالت برلین زنگ زدند که اگر به اینجا نیایی روابط بین دو کشور دچار مشکل می شود. لذا ویزایی نیز برای آنجا درخواست کردیم. مسئول ویزای یکی از سفارتها گفت فلان روز بیا و مدارک بیاور. رفتیم. گفتند ویزای شینغن می خواهی؟ گفتیم نه بابا شینغن نمیرویم، میخواهیم به ایطالیا برویم. گفت همان دیگر. تازه فهمیدیم که چندتا از کشورها و ولایات فرنگ از نام قبلیشان خسته شده همگی اسمشان را گذاشته اند شینغن. بالاخره دردسرتان ندهیم، کارها را سرو سامان داده وسایل را بسته، کارهای بیطارخانه را تقسیم کردیم. عیال را قسم دادیم که پشت سر مسافر گریه شگون ندارد، اما هرچه صبر کردیم اگر شما گریهیی دیدید، ما هم دیدیم. صبیه خانم مانلی هم لیستی تهیه کرده بودند از چیزها باید از دیار فرگ برایشان ابتیاع می کردیم.
ادامه دارد...
فخرالملوک میگوید "به خاطر یکجا نشستن دائمتان است" و مامانمان نیز حرف ایشان را میزند! هر چه ایشان را میگوییم روز یکشنبهای خدمه و فراشان را فرستادیم در منزل استراحتی بکنند و از این رو مجبور شدیم عملیات نظافت و جابهجایی لوزم را خود شخصاً با دستان مبارکمان انجام دهیم و سبب کمر دردمان این است به گوششان فرو نرفت که نرفت. گویی قدیمتر ها خیلی تحرک داشتیم و حالا نداریم...!
این را نیز نگاشتیم بهر ثبت در تاریخ که مردم بدانند شازدهها نیز به دردهای جگرسوز دچار میشوند!
۲۶ جانویة الحرام
وای بر ما که مملکت خویش و فخرالملوک عزیزتر از جانمان را رها کردهایم و با این جوجه فکلی آمدهایم در فرنگ تا درس و مشق کنیم. خدا ما را به سلامت دارد از دست این مطربالممالک و شیطانهایش!
آهای جماعتی که در مملکت ما نشستهاید. چه خبر است؟ حبیبالملک کمتر مینویسد چرا همی آیا؟ خان دراک را چه حال افتاده است؟ بیطار باشی چرا راپورت نمیدهد؟ فخرالملوک را چه شده که اینجا را مورد آپدیتیزاسیون قرار نمیدهد؟ شما چرا همگی ساکت شدهاید ناگاه آخر آیا؟!! یکی ما را از دست این مطربالممالک و شیطانهایش نجات دهد.
یکشنبه هفدهم ژانویةالحرام!
از عادات غریب این اجنبیان، این است که در شب سال نویشان حتماً باید تکه لباسی به رنگ قرمز بر تن داشته باشند. میگفتند نشانهء شانس و عزت در سال جدید خواهد بود. خرافاتی هستند پدرسوخته ها!! مزاح فرمودیم!
جالب اینجا بود که ما را کمی کاویدند و وقتی دریافتند که بر تنمان لباس سرخ نداریم به زور و اجبار میخواستند ما را به آن مزین کنند که نپذیرفتیم و اصرار ورزیدیم که پوشیدن لباس سرخ در شان ما که خان هستیم، نمیباشد. این شد که اورستالسلطان اصرار ورزید تا دست کم لباس زیرمان سرخ باشد که با اخم و تهدید ما مواجه شدند و فهمیدند با ما نباید شوخی های ناموسی کنند!
اجنبیان در شب سال نو عدسی میخورند و آن را نشانهای برای رسیدن به مال و منال میدانند؛ مفرح این است که هر سال نیز کمتر از سال قبل به مکنتی میرسند و جالب تر آنکه با این وجود از این کار دست نمیکشند! به هر حال آشنایی با خان ولایت لچّه برایمان بد نبود. دوری از یار و دیار را کمی برایمان قابل تحمل میکند حضور ایشان و بانوی محترمهشان.
به هنگام بازگشت به منزل نزدیک بود به روی برفها کمی سر بخوریم و باسنمان دچار شکستگی شود که البته به حمدالله از آنجایی که چربی در بدنمان به وفور یافت میشود آسیب جدی به ما و باسن مبارکمان وارد نشد. خدا را شکر میکنیم!
مرقوم به دوم جانویةالحرام ۲۰۰۹
* از ولایات جنوب ایطالیا! عکس
اینجا هر روز اتفاقاتجاتهای بسیار میاوفتد که ما را کمی ِ وقت و اعصاب و تنبلی ذاتی مانع از این است که هر روز بنگاریم. این را نیز نبشتیم تا دیگران بدانند که ما حالمان خوب است و ملالی نیست جز...!
* امپورتانت به زبان اجنبی یعنی "مهم"!!!
مرقوم به هفدهم دسامبرالحجه ۱۴۲۹ هجری قمری!
شازده سر و همسر در اندرونی رها کرد و عزم فرنگ نمود و اینچنین در این سوز و سرمای زمستان ما که فخر الملوک باشیم را تنها گذاشت. الان هفت روز است که آن مطرب الممالک اجنبی قاپ شازده تپل میرزا را دزدیده و سرور همایونی ما را به بلاد غربت برده است و پدرسوخته نمی دانم چه جادو و جنبلی به پیشانی شازده ی ما خوانده بود که عجز و لابه های ما را شفقتی ننمود و رخت و بخت خود از این دیار برکشید و رفت تا در فرنگ قلیان فرنگی چاق کنند لابد!
اینچنین است که به قاعده ی هفت شبانه روز است همه ی اشکدان های خود و هفت همسایه این طرف و هفت همسایه آن طرف را لبریز و سرریز نموده ایم و فرمان داده ایم تا هر چه دعا نویس و جن گیر متبحر و مبرز در بلاد مصغغر غربیه هست در حیاط اندرونی جمع کنند و ایشان به سلسله کاغذ می نویسند و آب زعفران می پاشند و اسپند بر آتش می ریزند و موی زهار کفتار و بال مگس مصری و قی چشم چپ شتر نابالغ عرب و موم زنبور عسل آفتاب ندیده و نمک دریای سرخ را به دست های ملوکانه جمع کرده ایم و منتظریم تا برج به نیمه برسد بر آتش افکنیم باشد که شازده دلش چون سیر و سرکه به شور افتد و نزد سر و همسر برگردد.آمین.
سیزدهم نومبر سنه ی سیچقان ئیل
بعدالتحریر: خواجه ی اندرونی را هم فرمودیم تا اعظم رممال این جمع را خاصصه ی این مطرب الممالک دم بریده اجیر کند تا کاغذ مخصوص برایش بنویسد و مویش را هم در آتش انداخته ایم تا ببیند عاقبت موش دوانی در سرای فخرالملوک چیست.