|
اندرونی حضرت مستطاب اشرف اقدس خداوندگار معظم آقای شازده تُپُل میرزا که فقط یک سلطان بانو دارد
|
پاسی از شب گذشته بود که با چشمانی یکی اشک یکی خون منزل را ترک کرده، بر مرکب کرایه نشسته براه افتادیم. به طیاره خانه وارد شدیم صبح خروس خوان. گفتند باید کاغذ تذکره بگیریم برای سوار شدن. خانم هایی پشت میزهایی نشسته درغرفه هایشان و مردم به صف برای گرفتن تذکره. گشتیم و غرفه خود را یافتیم. نوبت ما که شد غرفه دار پرسید: "راهرو یا پنجره؟" بعد که دید ما نمی فهمیم گفت که میخواهیم صندلیمان را کنار پنجره بگذارند یا داخل راهرو. فهمیدیم که شازده سفارشمان را کرده که ما را این چنین تحویل می گیرند، ولی درعجب شدیم که طیارهها را به چه بزرگی می سازند به مثابه خانه آدمی. پرسیدیم می شود جایی در سرسرا به ما بدهند یا اگر نه در پنجدری. خانم سرش را بالا آورده از پشت عینک پنسی نگاهی به سرتا پای ما نموده با لبخندی نه چنان ملیح گفت: "نخیر تمام شد." با خود گفتیم خب چه می شود کرد، کنار پنجره نشسته و از صدای مرغکان و بوی ریاحین لذت ببریم که بهتر است تا نشستن در راهرو.
به طیاره که وارد شدیم جایی همان جلوها رحل اقامت افکندیم. یک آقایی با پیراهن سفید آمد وتذکره خواست.دادیم. جایی آن آخرهای طیاره نشانمان داد و گفت، جای ما آنجاست و این جایی که نشسته ایم "فرست کلاس" است. فهمیدیم که آنجا جای کلاس اولی ها است وترتیب مرکب های طیاره بر اساس میزان سواد آدم هاست. لذا ما که بیطارباشی آن هم از نوع همایونی هستیم باید در ردیف های آخر بنشینیم. البته بعدا که کلاس اولی ها را دیدیم، اصلا به قیافه شان نمی آمد که تازه به مکتب آمده باشند. همگی همسن و سال عمه خانم شازده بودند. ما اگر بودیم میدادیم اسم آنجا را بگذارند "اکابر" نه "فرست کلاس". تازه مرکب های دیگری هم بود که ظاهرا مربوط به تجار بود که بین مرکب های ما و اکابر واقع شده بود. ما تا انتهای طیاره رفته و مرکبمان را نشانمان دادند. گلاب برویتان درب مستراح جلوی صورتمان باز می شد. تا پایان سفر از صدا ها و ریاحین متساعد شده کیف وافر بردیم. واقعا که این فرنگی ها فکرشان کار میکند. از قصد و غرض ما را آنجا گذاشتند که ما درفضای نوستالجیغ وفا و اصطبل همایونی غوطه ور بمانیم.
در طیاره که سوار شدیم، خانمی بغایت خوش لباس و خوش مشرب مدام میامد و میرفت و لبخندهای نخودین تحویل ما میداد. نامش را پرسیدم، گفت "ایرهاستس". بسیار دوست داریم اسم فرنگی خانمها را. بعد که کلی چشم و ابرو برایمان آمد، رفت به سر طیاره و راه افتاده و به پایین تنه مسافرین نگاه می کرد در چپ و راست، تا به بنده رسید، لبخندی زد و اشاره ایی به اسافل بدنمان کرد که دلمان هوری ریخت. با خود گفنیم ایشان از سر طیاره راه افتاده تا به اینجا رسیده، اسافل بدن همه مسافرین را مورد بازبینی قرار داده، تا به ما که رسیده و ما را پسندیده، حال دارد عشوه و کرشمه آمده، اشارات می کند. خانم بغل دستیمان که اتفاقا خانم محجبه کامله ای بوده و از خدا چند سالی کوچکتر بود هم با علم اشاره به همانجا که ایرهاستس خانم نگاه می کرد نگاهی کرد و اشارتی. با خود اندیشیدیم چه شده است که اسافل بدنمان اینگونه مورد عنایت نسوان طیاره واقع شده است؟ عرق بر پیشانیمان سردی میکرد. قبلا به ما گفته بودند که چنانچه به فرنگ بروی، زنان آنجا بلاها ممکن است بر سرت بیاورند و حکایاتی بس غریب و حیرت آور از نسوان آنجا برایمان گفته بودند، اما نمی دانستیم که هنوز خاک وطن را ترک نکرده به سراغمان می آیند آن هم این گونه علنی و توامان. به ایرهاستس خانم گفتیم ما این کاره نیستیم. دوباره نخودی خنده ای کرد وگفت: "کمربندتان لطفا". دیدیم چارهای نداریم. همانطور که دستمان را بردیم طرف بند تنبانمان با خود فکر می کردیم عجب حکایتی دارد سوار شدن به طیاره. در سالون، قبل از سوار شدن به طیاره هم یک گزمه نسبتا غول پیکرهمین پیشنهاد بیشرمانه را به ما داده بود. بعد که بند از تنبانمان سترد، از آن و بقیه اساسیه مان عکس رادیوغراف به عمل آورد. ما خودمان بارها از سگها و گربه های علیل رادیوغراف گرفته بودیم اما ندیده بودیم با بقچه مردم نیز چنین کنند یعنی اصلا فکرش را هم نمی کردیم که شکستگی های باروبنه را هم میتوان با رادیوغراف تشخیص داد. خلاصه ایرهاستس خانم که دید ما مثل بز اخوش نگاهش می کنیم و بخاری از ما بلند نمی شود، عصبانی شد و برای تنبیه، ما را به صندلی قفل کرد و رفت با چند تا خانم همشکل خودش، به همراه صدای یک خانم که از بلندگو چیزهایی میگفت، شروع کردند به حرکات موزون انجام دادن، شبیه رقص قاسم آبادی خودمان بود ولی به جای سینی، در دستشان یک پوزه بند زرد رنگ و چند کاغذ بود که وسط رقصیدن مدام به ما نشانشان میدادند. فکر کنم چون بلاد اسلامی است بدون آهنگ ترقص میکردند.
بعد از تمام شدن حرکات موزون، صدای آقایی آمد از بلندگو. ما تا آنموقع نمیدانستیم که طیارهها هم برای خود تیم فوتبال دارند که خوشبختانه راننده ما کاپیتانشان بود، یعنی خودش گفت که کاپیتان است. برایمان توضیحات مبسوطی داد که برایمان جالب بود. البته ظاهراً از جای دیگری هواپیما را میراند چون گفت ازجایی به نام کاکبیت دارد با ما حرف میزند. خدا عمرش بدهد خانم بغل دستی مان را، بعد از آنکه چند وقتی گذشت و ایرهاستس خانم از صرافت پایین تنه مسافرین افتاد، ما را از بند رهانید. البته قبل از آن، از زمانی که طیاره روشن شد تا زمان رهانیدم، مدام آیت الکرسی و اذنابهمش را می خواند و به دورخود، از جمله به ما فوت می کرد. بسیار خدا رحم کرد که بعد از ده دوازده بار خاتمه داد فوت کردنش را، وگرنه اگر همانطور تا بریطانیا ادامه میداد، اگر از بوی سیر خفه نمی شدیم، حکماً آرتروز گردن میگرفتیم. فیالحال مشغول سیر وسیاحت ابرها شدیم و کوههای زیر آن.
جل الخالق که بشر، به کجاها که نمیرسد. یادمان آمد به اخبار یومیه که در تلویزیون مدام خبر از ارسال ماهواره امید میکرد به فضا. ما که مشتاقانه منتظر بودیم که جمال این امید خان را که ماه واره می خوانندش ببینیم بد جور در ذوقمان خورد. زیرا آنچیزی که به فضا فرستادند یک چیز دراز لیلاق بود مانند خودمان. اصلا هیچ شباهتی به ماه نداشت. به نظر ما بهتر بود نامش را میگذاشتند " چنارواره".
در افکار خود بودیم که خانمی که مثل ایرهاستس خانم لباس پوشیده بود صدایمان کرد. البته بعدا فهمیدیم که نام همه شان ایرهاستس است. تعجب کردیم. انگار در فرنگ اسم قحطی است. البته این امر در بلاد خودمان هم ساری و جاریست. نام ۷۵ از ۱۰۰ مردمانمان علی، محمد، مهدی و فاطمه است ( البته نام خانم معتمدالسلطنه نیز فاطمه است، اما خب ایشان مستثتی ست، ما با اجازه شازده ایشان را فاتیما نام نهادیم، انشاالاه که خیر است). اما اینها همه شان ایرهاستس هستند، بوالعجبا. به هر حال گفت: "میزتان را باز کنید". وقتی حیرت ما را دید دست برده و چیزی را چرخانید که صفحه ای به قاعده تخته نرد جلوی ما گشوده شد. صبحانه تناول شد و به همان صورت که خوان گسترانیده بودند، خوان برچیدند. خانم پهلویی ما با صدایی بس دلنشین به خواب رفت. ما همانطور که به سیر کوهها و دریاهای زیرپا مشغول بودیم، سنگینی سر ایشان را بر روی شانه خود احساس نمودیم. ما را می گویید! نه این که سنگینی سرش مزاحمتی داشت، خیر. بلکه زیادی سنشان بود که باعث آزارمان بود. هرچه سنگینی خوابشان بیشتر میشد بر وزن سر و صدای خروپفشان هم افزوده میشد. سعی کردیم خود را کمی جمع و جور کرده از شر ایشان خلاص شویم، اما چه فایده. که خدا خیر بدهد راننده را که طیاره را در جایی به نام چاله هوایی هدایت کردند که باعث بیداری وی شد. آنجا بود که فهمیدیم هوای اروپا هم دست کمی از خیابانهای تهران ندارد. البته ما هرچه فکر کردیم که این خارجی ها چطور توانسته اند در هوا چاله بکنند، عقلمان به جایی قد نداد. کارها بلدند این فرنگیان. دوباره در هنگام فرود آمدن ما را به صندلی ها قفل کردند. آخرما نفهمیدیم میان زمین و آسمان که به جایی نمی توانیم فرار کنیم که هر بار ما را میبندند. فیالحال همین که گفتند می خواهیم فرود بیاییم فوت های همسفرم آغاز شد. ظاهرا خواندن آیت الکرسی ارتباط مستقیمی با ارتفاعمان داشت. بالاخره بر زمین سفت فرود آمدیم.