تبليغاتX
اندرونی - سفرنامهء بیطارباشی به فرنگستان - مجلد سیُّم
اندرونی حضرت مستطاب اشرف اقدس خداوندگار معظم آقای شازده تُپُل میرزا که فقط یک سلطان بانو دارد
ورود به لندن

از طیاره که بیرون آمدیم خود را وسط طیاره خانه دیدیم. جل الخالق! عادت مالوف آن بود که پله ای می‌گذاشتند و ارابه‌یی بزرگ، ما را به سالون خروج می رساند اما اینجا طیاره به سالون چسبیده بود مانند تونل کندوان. نمی‌دانستیم طیاره‌ها برای خودشان یک سالون دارند و با خود حملش می‌کنند.
در صفی ایستادیم که تذکره ورود می خواستند. یک رعیت سیاه پوست نشسته بود در اطاقکی کوچک که یک حفره کوچک فقط جلوی شیشه اش باز بود. نفهمیدیم چطور از آن سوراخ به آن کوچکی داده بودندش آن تو. یک جوری نگاهمان کرد که بند دلمان پاره شد. درتلویزیون اقوامشان را دیده بودیم که توپی را مدام در سبدی می اندازند که خیلی ترس نداشتند، اما این یکی خیلی خوف داشت. دست پیش آورده، با همان حال تذکره ورودمان را طلب کرد که دادیم، با آن حال که ما داشتیم اگر چیز دیگر هم می خواست می دادیم. پرسید چرا آمده‌ایم به دیار انجلیس، گفتیم برای تلمذ در امور سگ. گفت مگر دیار خودتان سگ ندارد؟ گفتیم دارد، اما جسته جسته نه اینجور دسته دسته، اما تا دلتان بخواهد خر داریم. ردیف دندانهایش در آن تاریکی صورتش ریخت بیرون که ما را یاد کوسه‌هایی انداخت که در تلویزیون نشان می‌دهد کانال 4 . مهری را محکم زد بر تذکره ما. تشکر کرده عذر زحمت خواسته رد شدیم.
از روی نقاله بار و بنه برداشتیم و راهی شدیم. از اینفورماسیون، آدرس مسافرخانه‌مان را پرسیدیم و راهنمایی کرد که باید با وسیله ای برویم به نام "مترو" که در همان زیر طیاره خانه آرامگاه دارد. فکر می‌کنیم این وسیله مانند خیلی از چیزهای دیگر، توسط ایرانیان برای اولین بار اختراع شده باشد. زیرا "متر" که همان "متر" خودمان ایرانی است و احتمالا از آنجا که سازنده‌اش از همشهری های دراک‌الممالک شیرازی بوده "مترو" خوانده می‌شود. مثلا اگر اصفهانی بود می شد "مترس" ، یا اگر ترک بود می‌شد" مههتر" و اگر لُر بود شاید می شد" کیلو". به هر حال با شنیدن یک نام ایرانی بر ایرانی بودن خویش بالیدیم وباز هم به ما ثابت شد که چقدر ما ایرانی ها با این خارجی ها تفاوت داریم. یعنی ما هرجا که باشیم حتی در ملک فرنگ، داخلی محسوب می شویم، و بقیه، خارجی! به یاد دراک الملک تفاعلی به حافظ زدیم در ذهنمان " خوشا شیرازو وضع بیمثالش " آمد که روزمان را بخیر کرد.
برای پایین رفتن و سوار شدن به مترو، سوار چیزی شدیم به نام پله برقی، که راکب را به خودی خود به بالا یا پایین می برد. البته کمی طول کشید تا سوار شویم. آخر تا می‌آمدیم پایمان را بگذاریم بر آن، ناگهان آن پله جایش را به پله دیگری می‌داد. خدا خیرش بدهد یکی هلی به ما داد که ناخودآگاه در جریان پله قرار گرفتیم. بسیار اقبال داشتیم که اینجا مانند بلاد ما نیست که برق در آمد و شد مداوم باشد، وگرنه تصور آن که برق برود و ساعتی مجبور باشید که در یک جا بیاستید تا برق بازگردد بسیار خسته کننده و ملال آورخواهد بود. در این پلکان های برقی بعضی از این رعایا به نام "تین ایجر" که کم سن و سال هم بودند اتفاقا، در ابتدای حرکت پله‌ها، دو به دو، لبهایشان را بر روی هم نهاده تا انتهای خط به همان حال می ماندند. هرچه فکر کردیم چه منفعتی دارد این کارهای بی ناموسی در ملا عام آنهم در حال حرکت برروی پلکان برقی، عقلمان به جایی قد نداد. اول ترسیدیم. گفتیم الآن است که گزمه ها گرفته و دربندشان کنند، اما دیدیم خیر، اینجا از این بی‌ناموسی ها زیاد اتفاق می‌افتد، کسی هم کار به کار کسی ندارد.
به دالانی رسیدیم که اگر آن‌همه آدم آنجا نبود و آن‌همه چراغ روشن  نبود می‌توانست بسی خوف داشته باشد. فی‌الواقع ما را به یاد سیاهچاله شازده انداخت که نوکران را در آن شلاق می‌زنند. در همین فکرها بودیم که صدایی بس مهیب به گوش رسید که گفتیم آخرالزمان شده. گویی صدای سم اسب صاحب الزمان است که شیهه کشان دارد می‌آید. با خود فکر می‌کردیم عجب بد اقبال هستیم ما. اینهمه وقت در ولایت خود بودیم، امام ظهور نکرد، همین که پایمان را گذاشتیم در این بلاد کفار باید ظاهر شوند؟ حال چگونه به آن حضرت ثابت کنیم که ما مسلمانزاده ایم و شیعه دوازده امامی! فقط یک راه داشت که آن را هم که نمی‌شود به هر کسی نشانش داد لامصب را !!!  در همین افکار بودیم که ماشین دودی درازی با سرعت از یک طرف دالان زوزه کشان وارد شد. با آن که بسیار ترسیده بودیم باز خدا را شکر کردیم که هنوز آقا ظهور نکرده اند. وقتی در واگون جای گرفتیم به دیده حیرت به در و دیوار و آدم‌های آنجا می‌نگریستیم. به هر که اینجا نگاه می‌کنی به آدم لبخند می زند. اوایل فکر می‌کردیم که چیز خنده داری در ما می‌بینند. آخر مگر می شود همه به آدمی لبخند بزنند؟ هی دست بردیم ببینیم زیپمان پایین است یا مثلا خشتکمان پاره شده و ... . بعدها دیدیم که خیر؛ اینها همینجوری‌اند و بصورت کاملا سرخوش به همدیگر فقط لبخند تحویل می‌دهند. درست بالعکس بلاد خودمان که همه ماشاالله غیورند و چشم ندارند کسی نگاهشان کند و اگر نگاهتان بیشتر از ثانیه ای طول بکشد امکان دارد پیراهن یا جای دیگرتان را پاره کنند، ولی خودشان ماشاالله آنقدر کنجکاوند که دوست دارند تا فیها خالدون همه را ببینند. بالاخره به آرامگاه متروی هتلمان رسیدیم.
  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/27ساعت 21:39  توسط   |