آغاز تلمذ در "داگز تراست"
به هتل که رسیدیم دیگر رمقی در جان و توانی در تنمان نمانده بود. یک خانم به غایت سیاه پشت میز رسپسیون نشسته با چشمان وق زده نگاهمان میکرد. اطاقمان را نشانمان دادند. بر تخت ولو شدیم، تا غروب. گفتیم به خیابان برویم و گشتی بزنیم این دیار فرنگ را. الحق والانصاف که مش قاسم راست می گفت که "این چشم چپ همه انگلیسی ها چپ است". اصلا همه چیزشان غیر آدمیزادی و چپکی است. از رانندگیشان گرفته تا دستشوییشان. هیچ کجا ندیده بودیم شیر آب سرد و گرمشان از هم جدا باشد. از یک طرف دست راستتان یخ می زند از یک طرف دست چپتان می سوزد. بعد هم که ازشان سوال می کنید که چرا اینطوری است؟ با افتخار گردن میافرازند که این "مدل ملکه" است.
اینها دیگر شورش را در آورده اند. ما حالا اسم خیابان و بزرگراه و میدان و پارک و ... اینجور چیزها را به اسم حاکمانمان میگذاریم، ولی اینها دست از سر دستشویی هم برنداشته اند. فکرش را بکنید مثلا نام دستشوییمان را بگذاریم "دستشویی فخرالملک" یا اسم مستراحمان را بگداریم "مستراح شازده"!!! خب عیب است دیگر. یا مثلا فرمان اتولهایشان، به جای این که اینور باشد آنور است و اتول هایشان در معابر در جهت مخالف رانندگی میکنند.
رودخانه تایمز را که دیدیم یاد شهر اجدادیمان "آمل" افتادیم. رودخانهایی به نام هراز این شهر را به دونیم می کند و پلی این دو سو را به هم متصل میکند. از هر کس در آمل بپرسید اهل کدام طرف است می گوید "اینور پل". از کسانی که آنطرف رودخانه هم اگر بپرسید، میگویند" اینور پل" ! حکما اینها هم اگر ازشان بپرسید مال کجای لندن هستند، میگفتند "اینور تایمز".
سوار بر مرکب بزرگ قرمزرنگی شدیم که مانند پنجدری شازده یک اطاق هم بر بامش داشت. برای تفرج به بالکنش رفتیم تا از آنجا شهر را سیاحت کنیم. منتظر راننده بودیم که مرکب به خودی خود راه افتاد. قبض روح شده بودیم. آخر اتول به آن عظمت بدون راننده براه افتاده بود. داد و فریاد کردیم و کمک طلبیدیم از همه. اما بقیه آرام نشسته و با تعجب ما را مینگریستند. گفتند مشکلت چیست؟ گفتیم راننده ندارد این اتول به این عظمت؟ گفتند راننده در طبقه پایین است. خیالمان کمی راحت شد. جل الخالق! یک راننده هر دو طبقه را میراند.
از آن بالا به وسیله دوربین "فتوغراف انگشتی" از مناظر عکس می گرفتیم تا به اهل و عیال نشان دهیم. از همان راه که رفته بودیم بازگشته و به هتل وارد شدیم. کسی ناگهان آمد بسیار ابراز لطف و امتنان کرد. اول فکر کردیم که از رعایای شازده است، اما گفت که از کارکنان "داگز تراست" است و آمده تا ما را سروسامان دهد. بعد ما را برد به سرسرای هتل تا با بقیه همشاگردیها آشنا شویم. وقتی به سر میز مورد نظر رسیدیم فکر کردیم ما را آورده اند به مدرسه نسوان. چهارده خانم ریز و درشت و پیر و جوان دورتا دور میز نشسته بودند. آقای مورد نظر که نامش داوود بود ولی نمیدانم چرا به او دیوید میگفتند دانه دانه آنها را به ما و ما را به آنها معرفی کرد که هرکدام دست پیش آورده با لبخندی نخودین ابراز شادمانی می کردند از دیدار ما. ما هم که مدام سرخ و سفید می شدیم دست میدادیم و میگفتیم ما نیز به همچنین. آخر نمی دانید ما چقدر در برابر اجناس مخالف خجالتی هستیم!
با خود فکر می کردیم یعنی ما مانند خواجگان حرمسرا، یک هفته با چهارده عدد نسوان در یکجا تلمذ خواهیم کرد؟ صلواتی برای اموات خانم معتمد السلطنه فرستادیم و بسیار خوشحال بودیم که خانم اثنی عشرالممالک نتوانست بیاید، مسلما حوصله اش سر می رفت با این همه خانم. بر سر میز نشسته و از هر دری سخنی راندیم. بعد به اتفاق به سالون پذیرایی رفتیم در همان نزدیک هتل برای تناول شام. کاغذی دادند به دستمان به نام "منیو". یاد دخترعمه مینو افتادیم و از این که مدام از این دست به آن دست بشود و مدام باز و بسته اش بکنند خنده مان گرفت. ما که سر از نوشته های داخل دخترعمه خانم چیزی سر در نیاوردیم، گفتیم برایمان یک دست کله پاچه به همراه دوسیخ کوبیده کل اسماعیلی بیاورند. اولش غارسون نفهمید که چه می گوییم، بعد که توضیح دادیم که اینهایی که گفتیم چه است، آقا داوود در گوشمان نجوا کرد که اینجا نه تنها از آن غذاهایی که ما سفارش داده بودیم ندارند، بلکه غذایشان "وجترین" است. پرسیدیم فرق اینی که میگویید با کباب کوبیده چیست؟ گفت از گوشت و منتجات آن در این سالون و سالونهای دیگری که در این مدت می رویم خبری نیست. گفتیم اشکال ندارد، اقلا مرغی بریان شده برایمان بیاورند و جناقی به اتفاق این نسوان بشکنیم. گفتند ندارند. با خود اندیشیدیم عجبا، بدون گوشت بریان و اطمعه مهیا شده از آن که از گرسنگی تلف می شویم و جسدمان به دست شازده می رسد. آخر چه معنی دارد که آدمی چون بز و گوسفند سبزینه و علف بخورد دائم؟
به آقا داوود گفتیم چاره ایی که نداریم، برای ما هم از هرآنچه خود میخوری سفارش بده. غارسون رفت و بعد دقایقی میز ما پر شد از اشربه و اطمعه. به میز که نگاه می کردم به یاد فضای سبز شهرداری شهرمان تهران می افتادم. یک دیس جلویمان گذاشتند پراز سبزیجات پخته شده. خوردیم. عجبا که چقدر لذیذ بود. تا آن موقع فکرش را هم نمی کردیم که گاو و گوسپندان غذاهایی به این خوشمزگی تناول میکنند. واقعا که تا آخر هفته مدام از همین فضاهای سبز تناول می کردیم که بسیار هم خوب بود.
البته یک بار به سالونی رفتیم به نام "مک دونالد". علامتش را در جای جای فرنگ دیده بودیم. ولی فکرش را هم نمیکردیم که علامت سالون غذا باشد. فکر می کردیم باید این شکل M که به شکل خاصی همه جا هست باید علامت "مسجد" باشد برای دست به آب و احتمالا نماز. در آن جا روایات زیاد شنیدیم از این آقای دونالد که اوایل کسب و کارش رونق نداشت اما بعد از تشرف و تبدیل شدن به "مش دونالد" ناگهان کار و کاسبیاش رونقی گرفت و کره عرض را درنوردید الا موطن ما ایران. در مش دونالد چیزی خوردیم که شبیه سمبوسه خودمان است ولی گرد. البته بعد ها فهمیدیم که آن چیز که در لای آن دو تکه نان گرد میگذارند گوشت نیست، کرم است! جل الخالق. آخر شازده جان، من قربان آن شکم همایونی تان بروم، درد و بلای شما بخورد بر سر هرچه مش دونالد و کل دونالد، این هم جا بود آخر که برای زندگی برگزیدی؟ به جای آن گوشت های شکاری که غلامان بر آتش هیزمی برایتان می پختند و شما همراه فراوورده های کشمش نوش جان می کردید را رها کرده، اینجا کرم به خوردتان می دهند؟
خلاصه از بحث دور نشویم. بعد از آن فضای سبز برای این که غذایمان هضم شود انواع و اقسام سالاد آوردند! من که از فرط سبزینه خواری کم مانده بود که همانجا بع بعی کرده یا شیههای بکشم بلند شده گفتم برویم به حیاط قدمی بزنیم. شب به هتل برگشتیم و در راه یکی از همراهان که دختری ازدیار نمسا (اطریش) بود بسیار حرف می زد آنهم با صدای بلند. البته بعدترها که به ایطالی رفتیم و صحبت کردن مردمان آنجا را دیدیم، هربار برای اموات آن دختر نمسایی سه بار فاتحه میفرستادیم. شب در اطاق خود به یاد یارو دیار بوده به خواب رفتیم تا فردایش در اولین روز تلمذ سرحال باشیم.
+
نوشته شده در دوشنبه
1388/02/07ساعت 10:53 توسط
|