|
اندرونی حضرت مستطاب اشرف اقدس خداوندگار معظم آقای شازده تُپُل میرزا که فقط یک سلطان بانو دارد
|
خیر مقدم گفت و ما را به دیدار اولیه از شلتر دعوت کرد. به سالون نگهداری سگها رفتیم. جل الخالق، از مدرسه صبیه خانم مانلی هم تمیزتر و مجهزتر بود. محیرالقول تر آن که با سگ ها به زبان انجلیسی تکلم میکردند و سگ ها می فهمیدند. عجبا که در مملکت خودمان رعایا اینقدر هم از انجلیسی سر در نمی آورند. یعنی سر در می آورند ولی نه اینقدر که این سگها حالیشان می شود.
خودمان به یاد می آوریم دروطن که بودیم، شبی به مجلس طربی در آمدیم که خانم صاحب خانه که تازه از سفر فرنگ آمده بود به ندیمه اش می گفت:"ربابه جان، فیس بوک من را کجا گذاشتی؟( منظورشان آینه جیبیشان بود، از اینهایی که مثل کتابچه باز می شود)، همچنین وقتی راجع به زندگیش در ممالک محروسه فرنگ سخن می راندند، می گفت:" ون آی واز این پاریس، بوی فرندم نبود، نمیدونین چقدر میسش کردم، ولی خیلی اونجا نایسه و این ... ااا ... چی میگین شما؟.. آها ایفل تاور، وایییی چقدر بیوتیه، آدم دلش میخاد همون آپ بمونه و نیاد داون." وقتی از او راجع به مدت زمان اقامتشان در فرنگ پرسیدیم، گفتند 6 روز. بعد رو به دوستش کرد و گفت:" خجی جون( تخفیف حدت یافته خدیجه جون) تو آمستردام بیشتر کجاها فان داشتی؟" خجی جون هم در پاسخ فرمودند:" واو، من که با فی فی و زی زی( اینها را هرچه فکر کردیم نفهمیدیم که مخفف چه هستند) توی "رد لاین زون" بودیم. گاهی اونجا یه جابی هم گیر می آوردیم." بعد فقط یکی از چشمانشان را بروی هم گذاشته به خانم صاحب خانه لبخندی ملیح زدند. با خود اندیشیدیم که چرا باید در سفر هم این خانم ها به دنبال کار کردن باشند، واقعا زحمت می کشند که در سفر و تفرج نیز به فکر اقتصاد خانواده شان هستند.
خلاصه، سگها دو به دو در اطاقک های شیشه ای بسیار تمیز نشسته بودند و زل زده بودند به ما که زل زده بودیم به آنها. حال و روز و امکانات آنها را که دیدم، هوس کردیم کاش سگ بودم، البته فقط در آنجا، نه مثلا در خیابان های تهران که کوچکترها با سنگ و چوب به دنبال آدمی می افتند و بزرگتر ها با تفنگ. بعد ما را بردند به مکتب و درس آغاز شد. از سیر تا پیاز هر آنچه باید در مورد شلتر و اذنابهمش بود را برایمان گفتند. ما نیز حاشیه برداری میکردیم. یک هفته کارمان از صبح الاطلوع تا غروب همین بود. بعد به هتل آمده استحمام کرده به سالون رفته و با نسوان هم مکتبی مان چای ( شما بخوانید چای!) میخوردیم و بعد به سالون پذیرایی می رفتیم و ازغذا های فضای سبزی آنجا تناول کرده و...
روزی در میان اطاقکهای سگها قدم می زدیم که سگی دیدیم که زخمی داشت به قاعده یک کف دست بر روی یکی از سینه هایش که همینطور خون می رفت از آن. از آن جهت گفتیم سینه که وزارت صحیه خودمان(بهداشت درمان آموزش پزشکی و غیره) به کار بردن واژه بیگانه و منحوس "پس.تا.ن" را ممنوع کرده و هرچه ما توضیح دادیم که سینه به جایی می گویند که قلب و ششها در آن واقع است، به خرجشان نرفت، گفتند به کار بردن این کلمه موجب استهزا است و بیضه اسلام به خطر می افتد. گفتیم حالا انسان را میگویید که آن اعضا بر روی قفسه سینه شان، که در آقایان به صورت طبیعی و در نسوان بصورت اگزجره شده( البته بعضی هاشان) قرار گرفته، قبول، ولی حیوانات و احشام مثل گاو و گوسپند که آن اعضاء شان لای پایشان است چه؟ آنجا که سینه نیست دیگر. یا تکلیف شاخه بزرگی از حیوانات به نام پستانداران چه میشود؟ بگوییم "سینه داران"؟ کودکان کوی و برزن که اتل متل توتوله را می خوانند، بگویند گاو حسن چه اندامی را ندارد؟ مثلا بخوانند " نه شیر داره نه سینه // گاوش و بردن به گینه ". تازه این نیمی از داستان است. اگر از آن طرف بنگرید موضوع عمیقتر میشود. اگر سینه با آن عضو شریف که ذکر جمیلش رفت را یکی بدانیم که اوضاع خیلی وخیم می شود. مثلا این همه می شنویم که "ما جلوی دشمن سینه سپر می کنیم"، اگر دشمنان، معنی را به همان اعضاء مورد نظر برداشت کنند، آیا بیشتر ترغیب نمی شوند که به ما حمله کنند؟ مثلا قارسون اگر بپرسد ران می خورید یا سینه، منظورش کدام سینه است یا شاعر که می فرماید سینه خواهم شرحه شرحه از فراغ ، حکمش چیست؟ یا سینه چاک، سینه ریز، سینه خیز و ...
بگذریم، القصه ، به داوود خان گفتیم که زخم سینه این سگ فیالفور باید جراحی شود. داوود خان رفت و برگشت و گفت بیطارمان رفته. گفتیم سگ را بیاورند، خودمان عملش می کنیم. عملش که میکردیم، حذاقت و سرعت دستانمان موجب تعجب دستیارانمان شده بود، به طوری که اگر دستشان استریل نبود حکما انگشت حیرت به دهان می بردند. دلمان برای بیطارخانه خودمان و سگهایش تنگ شده بود. برای گاز گرفتن سگها و چنگ انداختن گربه هایمان.
رفتن به بیرمنغام برای بازدید کرافت:
بعد از اتمام تلمذ در داگزتراست، عازم شدیم به بیرمنغام برای دیدار کرافت. این کرافت که میگوییم، یک چیزی میگوییم یک چیزی میشنوید؛ اگر خودمان از نزدیک نمیدیدیم، باورمان نمیشد که این همه سگ را بشود یکجا جمع کرد. ما که بیطارباشی همایونی بوده و هستیم، وحشت کردیم چه برسد به آدمهای عادی. از سگی که بر کف دست بود، آورده بودند تا سگ که با ارابههای پشت خودرو که به اندازه گوساله ایی بود. خلاصه دو روزی در آنجا از صبح تا شب گشتیم ولی باز در انتها بسیار جاهایش را نرسیدیم که ببینیم. در یک جا سگهایی را آموزش می دادند برای راهنمایی آدمهای نابینا، یاد نادر شاه خودمان افتادم که میل برچشم دشمنانشان می کشید و یا چشم ها را در زمان نمی دانم کدام پادشاه بود که ازحدقه در می آوردند و با آن کوه درست می کردند. ماشاالله حاکمانمان به این گونه بازی های مفرح و دلنشین علاقه داشته اند. با خود اندیشیدیم که اگر آنموقع این صنعت را با سگها در کشور عزیزمان مصنوع می کردند، کلی فایده میبردند. در جای دیگر سگهای آتش نشان بود. در جایی سگهایی برای افراد کر و... همه گونه سگ دیدیم با فایده های مختلف، تنها چیزی که ندیدیم سگهایی بود که برای آدمهای نافهم تربیت شده باشند. آخ که چقدر بدرد می خورد اگر از این گونه تربیت می کردند. من خود 30 میلیونش را تضمین می کردم در ولایت خودمان بفروشند، اقلا. یادداشت کردیم تا از شازده اذنش را بگیریم، تا وقتی به موطن بازگشتیم، مقدمات ساختش را فراهم کینم. گذشته از اینها صدها گونه رقابت در زیبایی و دوندگی و آوازخوانی ورقاصی و... در گروههای سگها دیدیم که بسیار مفرح بود و جان افزا. باز درعجب بودیم از این که همگی سگها به اتفاق، انجلیسی می فهمیدند، از ما هم بهتر، نعوذ بالالله از شازده هم شاید بهتر، خدا کند شازده این آخری را نخواند، وگرنه می دهد سبیل هفت پشت قبل و هفت پشت بعدمان را دود بدهند با سرگین الاغ!
در مجلد بعدی ادامه سفرمان را بخوانید به دیار ایطالی و اتفاقات آنجا در خدمت شازده!